سيد محمد باقر برقعى

1484

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مهر دوست بىدوست بزم عيش فراهم نمىشود * بىجام مى ، غم از دل ما گم نمىشود گويا به آب غم بسرشتند خاك ما * كاندر زمانه يك دل بىغم نمىشود مطرب بزن ترانه و ساقى بيار مى * كايّام عمر خوش‌تر از اين دم نمىشود در راه سيل خانه بنا كرده‌ايم ما * اينجا بساط عيش فراهم نمىشود فانى جهان و اهل جهان ديده هركسى * چون درهمش فنا شده درهم نمىشود شاهان بسى ز تخت نشستند بر كنار * امّا يكى چو زادهء ادهم نمىشود هرگز كسى كه تابع فرمان او نشد * در پيشگاه شاه ، مكرّم نمىشود از دل هوس برون كن و بنگر جمال دوست * كاين هر دو جمع ساخته باهم نمىشود گفتار مختصر كن و اندر عمل بكوش * طوطىصفت ز نطق كس آدم نمىشود تا مهر دوست ره ندهى در دلت « رجا » * حبّ جهان و اهل جهان كم نمىشود آخرين غزل او در پايان حيات نه مال و مكنت و جاهى ، نه تاج و تخت و كلاهى * به غير شكر نبوده‌ست بر بساط من آهى هرآن نصيب كه آمد به آن نموده قناعت * ز من نرفت شكايت إله من تو گواهى هماره بهره گرفتم ز فيض رحمت عامت * گشوده‌اى درِ نعمت به من تو از همه راهى مرا هرآنچه سزاوار بود دادى و شادم * ولى نرفت ز من آنچه رفت غير گناهى سفيد بود و مبرّا ز عيب دفترم امّا * كنون نباشد چون من به دهر نامه سياهى از آن خوشم كه تو جرم تمام خلق ببخشى * به صبح روز قيامت ز لطف خود به نگاهى به مهر حيدر و آلش « رجا » برفت ز دنيا * بجز محبّت آنان دگر نداشت پناهى